مير تقي الدين كاشاني

مقدمه 37

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

ما كه بُندار بندر جگريم * كيسه‌پرداز معدن نظريم نبود در وجود ما نفعى * بحر بىدُرّ و ابر بىمطريم هر كجا آتشىست ما خاريم * هر كجا شعله‌اىست ما شرريم * * * بر سر كوى غم زمين گيرم * وز شب هجر پاى در قيرم خلقى از زخم خوردنم شادند * در جهان چون نشانهء تيرم * * * گشته بر من حرام آسايش * شعله سانم يكىست مردن و خواب بر فلك چون نظر كنم گريان * چرخ ، دريا شود ، ستاره ، حباب * * * آنم كه چون به شعر لبم آشنا شود * گوشم خزينه گهر مرحبا شود آنم كه آفتاب ضميرم چو گرم گشت * خصم ار فلك بود ز تف آن سُها شود * * * جان رفته و بر پيكر محنت‌زده ، داغم * آن لالهء خودروست كه بر خاك مزارست گر آه نباشد به رخ دل كه گشايد * در بزم غم اين پرده كه نامش شب تارست ياقوت لبت را دل ما نايب كان است * غمهاى تو را سينهء ما صفّهء بارست * * * بسان خانهء زنبور خانهء تن من * مشبّك است ز تير نفاقِ اقرانم ز طعن خلق به عالم من آن برهنه تنم * كه آشيانهء زنبور شد شبستانم به وقت صبح غمين همچو طفل مكتبىام * به گاه شام حزين چون دل غريبانم به باغ دهر من آن بيدلم كه پُر گردد * زمان زمان ز گُل داغِ تازه دامانم ز شرم بىاثرى روبه‌رو نمىگردد * به داغِ سينهء مجروح هيچ درمانم * * * از بس كه هواى دل ما شعله‌فشان بود * شد سوخته بال و پر مرغ نفس ما * * * سوى چمن اگر رود شيفتهء جمال تو * شبنم روى گُل كند آبله‌هاى پاى را ابو تراب بيك فرقتى